گشادهرو
در ستایشِ گشادهرویی و صفای دل
به رویِ بازِ تو شوند، نه بر سخای سفرهات
وگرنه حاتمان بسی، ولی کجا گشادهرو
گذشتِ عمر میرود زلالیِ روانِ آب
عجب سعادتی بُود نشستن کنارِ جو
به خنده گر دهی دلت، رود هرآنچه آمده
مگیر خُرده از کسان که آمده تو را به سو
به شیخ و مفتی ار رسی بگیر نگه ز دیدهاش
نگاهِ وی اگر بُود، جوابِ ماجرا مگو
ولی چو میرسی به دل ز شرحِ حالِ ما همی
به انتهای قصهام جمله به جمله، مو به مو
چه سالیان بگذرد که تهنشین شود سخن
من آن نشستهٔ تَهَم که گشتهام گزافهگو
هزار عمر بایدم که تا یکی چو تو عیان
نه باورت توان نمود، نه دفعِ تو ز آبرو
مگو که آمدی شبی فقط به کشتنم دهی
که مردنی به دستِ تو سعادتی به آرزو
همی کشم جنازهام به دوش و میشود به سر
امید که بیتوته شبی رساندم مرا به او
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۴/۷/۲۹