✦کریم سرپولکی
نوشته‌ها
مرثیه شاهرخ

دوستی نهایتی از صفای درون وجود است که از بطن آدم ها نشات گرفته چون رایحه ای پیرامون خود را معطر می‌ نماید و هرکه در این دام افتاد دیگر سر از خودش نیست .

شاهرخ قدیمی المشیری این یار دوران خوش گذشته نسیمی بود که وزید ،

عزیزی بود که پرید و دیگر تکرار نخواهد شد .

دنیا از ازل تا کنون به تعداد تمام انسانهای خلق شده از هیچ نمونه اش دوبار نیاورده و همه انحصار به فرد بوده اند و این جزو عجائب این کائنات است.

من به فلسفه وجود کار ندارم و در پی اثبات وجود خالق و مخلوق نیستم، من به رفاقتی کار دارم که عمرم را به پایش ریخته دوستانی که حاصل این سرمایه گذاری بودند یکی پس از دیگری ترکمان کرده اند، و این آن اصل است، اصلی که خاطره های ترانه های خوانده و یادهای پراکنده اند.

ما حاصل ته مانده های رفاقتیم

ای که هنوز به یاد دوست سینه میزنی

تو را چه شد که به کوچک ناملایمی رنجه ای

دِلِ دریا بایدت گر سخن از فرهاد و تیشه میزنی

آشنایی من با وی در میانه دهه نود ودر ارتباط با تعمیر اتومبیل اتفاق افتاد، شخصیت وی جاذبه مخصوص خودش را داشت که در برخورد اول به دلیل بی پیرایگی و رک گوئی ، مخاطبینش را انتخاب می کرد برخی را جذب و بقیه را دفع می‌نمود.

در طی رفاقت این بیست وچندسال فراز و نشیب هائی باعث شده مدتی از یکدیگر بی‌خبر باشیم اما دوباره به راه رفاقت ادامه دادیم.

در تمام دوره یکسال و خوردهِ گذشته از شروع بیماری کرونای وی که زمینه بروز بیماری های جانبی و تحلیل قوای وی گشت دائم با هم در تماس بودیم و مخصوصا تا حد امکان فرصت های بیشتری را با هم گذراندیم و در نقش سنگ صبور ناملایماتش را به جان خریده بد خلقی هایش را به تبسم سپردم، وجودش را که می‌دانستم تمام می‌شود با تمام وجود در حافظه ثبت کرده برای اوقات تنهائی ام دخیره می دارم.

دوشنبه گذشته بعد از ظهر تلفنم زنگ زد و صفحه آن نام شاهرخ را نشان داد، خوشحال گوشی را برداشتم چه چند روزی جواب تلفن را نمی‌داد و به علت میهمانی نزد خواهرش در دسترس نبود، اما صدای شاهرخ با الفاظ نامفهوم که سعی در سخن گفتن داشت مرا منقلب کرد شماره را نوید گرفته بود و تلفن روی بلندگو بود حرف های نامشخص شاهرخ را می شنیدم که احتمالا آخرین توصیه هایش را

می داد، شاید وصیت بود و یا خداحافظی که متاسفانه عصر همان روز در راه رسیدن به وی، در اتومبیل ساعت شش بعد از ظهر تلفنم زنگ زد و خبر عروج آسمانی اش را دریافت کردم و زمانی که به بالینش رسیدم گویی سالیانی از پروازش گذشته بود.

نگفتمت که اسیر تو ام ای دوست بمان

نگفتمت که تا دم آخر بدارمت ای عزیزِ جان

دیدی که روز آخر با پیامت با سَر آمدم برت

افسوس که رفته بودی و دیر شد برایمان

آنگاه که بر بسترِ خوابیده دیدمت چنان

می دانستم که برایم سخن داشتی به گفتمان

گرچه نگفتی و دیر شد و رفتی به آخرت

اما من خوب شنیده ام پیامت به گوش جان

بخواب عزیز دل که آرامشت تا ابد آرزوست

بدار میان آسمان مقامِ رفاقت برایمان

بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
22.09.2023