کریم سرپولکی
آموزش و کار مکانیکی

بخش نخست

هنرستان صنعتی نمونه
چند صباحی است که در گذشته سیر میکنم و گهڴاه چیز هائی مینویسم که بخش کوچکیست از انچه بر ما گذشته و دیگر برایمان تکرار نمیشود،اما یاداوریشان باعث نشاط خاطر و احساس رضایت ماست و حداقل زندگی را از یکنواختی در میاورد و گاهی لبخندی برلب،نوشته های پراکنده من که همانند زندگیم بی برنامه و بدون از پیش طراحی شده در لحظه ای جرقه میزند و بر مبنای انچه مقابلم قرار میگیرد هدایتش میکنم حاوی مطالبی است که بر من گذشته و بر تمام خوانندگانش اشنای دیرینه ،چه که این سیر را همه شما نیز طی کرده اید و در پاره ای با کمی اختلاف اما همه شبیه هم، بعد از مردودی در سالهای چهل و سه چهل و چهار در کلاس نهم دبیرستان علمیه تهران و مورد غضب واقع شدن بابام که کمتر مستقیمآ با مشکلات ما برخورد بلکه گاهآ با پرخاش های غیر مستقییم و بی اعتناعی همراه بود از وجود هنرستانی که در منطقه شرق تهران در واقع شمال شرقی تهران در منطقه صنعتی نارمک در کنار کارخانه روکش لاستیک جنرال و شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و چند شرکت صنعتی دیگر قرار داشت مطلع شدم و تصمیم گرفتم مانند بسیاری از دانش اموزان دیگر جهت ازمون ورودی اقدام و ثبت نام کنم،کنکور ورودی شامل دروس ریاضی،ادبیات فارسی،زبان انگلیسی،سوالات فنی و در نهایت پس از قبولی ازمایش سلامتی و تست روانی توسط دکتر درمانگاه داخل هنرستان بود،هنرستان ضمیمه هنرسرای عالی  نارمک بود که توامآ در زمینی به مساحت حداقل چندهزار متر مربع که هرگز در موردش سوال نکردم در گوشه شمال شرقی نارمک و در پای کوه ده نارمک قرار داشت و از کنار شرکت واحد اتوبوسرانی تهران به وسیله کوره راه باریک ماشین روئی به ده نارمک وصل میشد که بعد ها در سالهای سوم چهارم تحصیل در هنرستان با داود فلاحی با ماشین شورلت پنجاه و نه پدرش که بدون داشتن گواهینامه یواشکی باباش به مدرسه اورده بود و من نیز خود گواهینامه نداشتم معلم ادبیاتمان را برای تمرین رانندگی به ده نارمک بردیم در راه میان جاده خاکی در یک سراشیبی تند اقا معلم بطرف پائین با سرعت میراند ،داود در کنار راننده و مسئول راهنمائی وی و من سمت راست وی روی صندلی کنار پنجره نگران بی تجربگی اقا معلم شاهد اوضا،لازم به توضیح است که اتومبیل ها در قدیم بعضی یا اکثرآ دارای دو صندلی عرضی ،یکی جلو و یکی در عقب قرار داشت و صندلی راننده از دیگری  جدا نبود و از کمربند ایمنی هم کسی اطلاعی نداشت،اکثرآ روی صندلی جلو سه تا چهار نفر و اگر لازم بود یکنفر م سمت چپ راننده یه وری روی ران راست می نشست و روی صندلی عقب هم که نگو بستگی به تعداد عیال و فرزندان داشت،برگردیم به صحنه هیجان انگیز اموزش رانندگی که اتومبیل مذکور با دنده دو خروشان بسمت پائین جاده مستقیمآ بسوی چاله بزرگ کنار جاده که در اثر بارندگی ایجاد شده بود نشانه گیری شده در حرکت بود و هرلحظه من منتظر اقدام و راهنمائی داود با نگرانی به جلو نگاه میکردم که از گوشه چشم با نگاهی به داود او را از ترس مسخ شده و بی حرکت یافتم و با یک حرکت سریع از سمت راست که نشسته بودم فرمان را از دست راننده گرفتم و با دست چپ اتومبیل را هدایت کرده و از کنار گودال گذشتیم و جریان بخیر گذشت و ان سال من و داود جزو معدود قبول های بدون تجدیدی ادبیات بودیم و اسم اون اقا معلم اقای شهرستانی بود،ورودی اصلی به هنرستان و هنرسرا از خیابان شرق به غربی بود که بالال کوی کالاد انتهائی ترین محل مسکونی نارمک و در واقع محل خرید و مغازه های شمال نارمک بود قرار داشت،در این خیابان ضلع شمالیش کارخانه لاستیک جنرال بود و در ضلع جنوبیش تعداد کمی خانه های کوچک دو سه اطاقه نوساز ساخته شده بود که تعدادشان به سه یا چهار نمیرسید یکی از این خانه ها که پسر خانواده هم محصل هنرستان بود ضهر ها با ارائه خوراک لوبیا به دانش اموزان تحصیل درامد میکرد،کنار این خانه قهوه خانه ای هم بود که گهگاه با همشاگردی ها وقت میگذراندیم،در بدو ورود به مجموعه که همیشه توسط نگهبان کنترل میشد و اطاق نگهبانی سمت چپ قرار داشت به خیابانی وارد میشدیم که در ابتدا باغچه کوچک گرد گل کاری شده زیبائی که در تمام فصول سبز بود قرار داشت که وسطش یک برج کوتاه بود و بعد ها ما در کارگاه ریخته گری یک گوی الومینیومی سنبل کره زمین که طرح خشکی ها و ابهای زمین را با فلز ورقع مسی رویش چسبانده بودیم ساخته و رویش قراردادیم،با گذشتن از این خیابان به هنرسرا و کافه رستوران سمت چپ و منطقه هنرستان با کلاسها و کارگاه هایش و سالن امفی تئاتر که اکثرآ برای سخنرانی های دکتر مهندس هنربخش رئیس هنرستان و هنرسرا و برنامه های هنری تئاتر و کنسرت و در ضمن کنکور های ورودی مورد استفاده قرار میگرفت.در جنوب هرستان باغ کشاورزی قرار داشت که دارای درختان میوه بود و هلو های خوشمزه ای داشت که با تمام سعی در محافظتشان گهگاهی بدستمان میرسید،این باغ بوسیله دیوار سیمی از هنرستان جدا میشد،کلاسهای ما در دو

رد

یف از شرق به غرب کنار این باغ قرار داشت و و هر ردیف  شامل پنج اطاق  بود که چهار تای انها کلاس درس و اطاق انتهائی لباس کن شامل کابینتهای لباس که هر دانش اموزی لباس کار و وسائل شخصیش را نگهداری میکرد و حمام دستشوئی و توالت بود،کلاسها از سمت شمال شامل یک در ورودی و نورگیر (پنجره افقی)در بالای دیوار و از سمت جنوب باز هم در ورودی و پنجره بزرگ که تمام سطح دیوار را میپوشاند و کلاس را در تمام روز روشن میکرد،و اقای درخشان ناظم خوش تیپ هنرستان داعمآ با اتومبیل جیپی که توسط بچه های کارگاه مکانیکی سر هم شده بود(چیپ ویلیز مدل پنجاه و چهار کاپوت بلند)از بیرون ما را میپائید و در عرض روز چند بار اهسته از کنار کلاسها میگذشت و نظاره گر اوضاع بود،هرکلاس معمولآ شامل محصلین رشته های محتلف بود که در درسهای عمومی با هم ودر درسهای حرفه ای  و درس فنی در گروه های جداگانه بودند ،بین دو ردیف کلاسها یک خیابان خاکی و در ردیف کلاسهای جنوب نیز حدفاصل تا باغ کشاورزی هم خیابان دیگری قرار داشت که همیشه مورد عبور و مرور اقای درخشان بود و بار ها بچه های ته کلاس هنگام ورق بازی از دیدن جیپ وی کارتهایشان را پنهان میکردند ،ابهت وی ترس بدل همه می انداخت و غیر از او هیچکس نمیتوانست از پس بچه ها بر بیاید،دبیران که اصلآ کلاهشان پشم نداشت و انان که تجربه بیشتری داشتند از راه محبت و دوستی محصلین بیشتری را جلب میکردند،از جمله مهندس دوامی که از فارق التحصیل امریکا بود و بعدها به دانشگاه اریامهر رفت و استادان و دبیران دیگر،غیر از اقای سجودی دبیر ریاضیات و مدیرهنرستان که من ابم با او توی یک جو نمیرفت و هم او بود که باعث ردی من در درس ریاضی در سال تحصیلی چهل و هفت چهل و هشت شد،در کنار کلاسهای درس پیاده روهای بتونی قرار داشت که از خیابان خاکی بالاتر بود،کلاسها دارای شوفاژ بود و برخلاف اکثر مدارس ان دوران که همیشه دردسر دود زدن بخاری و اتش سوزی های ناشی از ان مشکل ذا بود محیطی گرم و امن داشت ،کارگاه ها در در امتداد کلاسها در قسمت شرقی مجموعه قرار داشت و شامل کارگاه های ساحتمان،برق،درودگری و نجاری،تراشکاری،ریختهگری و زوب فلزات،مکانیکی، چاپ،اهنگری و جوشکاری بود،که در سال اول بطور عمومی  همه رشته ها را میدیدیم و در اخرسال پس از امتحانات و بر مبنای احراز نمرات تعیین رشته انجام میگرفت و من با اینکه در رشته مکانیکی نمرات بدی نداشتم رشته متالوژی(فلزشناسی)وذوب فلزات رو انتخاب کردم که در ان زمان با پاگیری صنعت ذوب اهن اصفهان رو به رشد بود و گرچه بعد ها در این رشته فعالیت نکردم و به شغل پدریم پرداختم اما همیشه در طول زمان از تجربیاتش بهره بردم و دانسته های ان دوره هنوز بکارم میاید،در سمت شرق کارگاه ها سوله سالن ورزش شامل بسکتبال،والیبال،پینگپنگ،تشک کشتی،وزنه برداری و بدنسازی،ژیمناستیک(بارفیکس، پارالل و سایر وسائل ورزشی و در کنارش زمینهای تنیس و ساختمان ورزش شامل دفتر ورزش اطاق شطرنج،دوش جهت استحمام ورزشکاران،دستشوئی و سرپیس بهداشتی و در پشت این مجموعه زمین فوتبال قرار داشت،معلمین ورزش ان زمان اقای رایگان،اقای دوستی،معلم دیگری که نامشو فراموش کردم،و خانم ماری تت قهرمان والیبال ان زمان که در سازمان ورزش و وزارت فرهنگ به عنوان معلم ورزش انجام وظیفه میکرد،

امروز دهم اپریل دوهزارو نوزده برابر بیست و یکم فروردین یک روز پس از تولد مهیار که در سال هزارو سیصدو پنجاه و شش در بیمارستان میثاغیه تهران بدنیا امد ساعت چهاروچهل دقیقه بامداد بر اثر بیخوابی دوباره از گذشته مینویسم،در مورد نام معلمین ورزش هنرستان و هنرسرای عالی دوسه روزی فکر کردم تا یادم امد اقایان رایگان که یادم هست اهل ساوه بود و بسیار در امر ورزش جدی و سختگیر و مربی کشتی و در تمرینات کشتی با ضربه های کمربند ما را روی تشک کشتی مجبور به حمله به حریف میکرد و ما از ترس برخورد سوزناک شلاق مجبور به سخت کوشی در کشتی بودیم تا حریف را خاک کنیم ،نفر دوم اقای دوست محمدی که زیاد چندان سختگیر نبود و با انکه معلم ورزش بود کمتر در دسترس بود و چندان کاری با ما نداشت،نفر سوم اقای واعظی شخص بلند قد و چهار شانه ای بود که گهگاه در ساعات وررش با ما کار میکرد و نفر چهارم خانم ماری تت یکی از قهرمانان تیم ملی دختران انزمان بود که گویا بعد ها در اثر سانحه اتومبیل درگذشت یا چنین چیزی که خیلی برایم محو است و البته وی در امر ورزش هنرستان زیاد دخالتی نداشت و بیشتر مربی ورزش دختران دانشچوی هنرسرای عالی بود،ساختمانهای مجموعه از اجر قذاقی قرمز رنگ ماشینی ساخته شده بود که خشتهای ان با غالب گیری ماشین بشکل مکعب مستطیل مشبک تهیه میشد و انزمان در ساخت ساختمانهای مدرن بکار میرفت و نسبت به اجرهای قذاقی سنتی شکیل تر و استانداردتر بود،پیاده رو های بین هنرستان و هنرسرا که بصورت راهرو ساخته شده بود همگی دارای سقف اجری که روی ستونهای اهنی و روی زمین بتونی نامساوی که

هرچندمتر  بعلت شیب راه به سطح بالاتر میرفت مارا دور هنرستان و هنرسرا از میان چمنزار و گلکاری های زیبا با انواع و اقسام گلهای رز و سایر گلهای شمعع دانی و بوته های سرسبز و سروهای همیشه سبز زیبا که در نگهداریشان جدیت فراوان میشد و خشونت ساختمانها را با زیبائی طبیعت میپوشاند،به هرسو کنجکاوانه میبرد،کارگاه های ما در هنرستان و هنرسرا مشترک بود ولی هنرجویان و دانشجویان جدا از هم تدریس میشدند سال اول هنرستان که دوره عمومی بود هر ماه در یک کارگاه دوره میدیدیم و هر کارگاهی تجربیات خودشو داشت و خاطرات بیادمادنی و تفریحات دوران جوانی که همیشه یاد اوریش مایه نشاط است،درکارگاه چاپ دستگاه برش کاغذ عظیمی قرارداشت که بسته های بزرگ چندهزارتائی کاغذ را به اندازه های مختلف میبرید و مجهز به چشم الکترونیکی بود که به محظ نزدیک شدن دست نفر به محدوده تیغه دستگاه متوقف میشد و جلوی خطر صانحه و جراحت کارگر گرفته میشد و من شاهد بودم بعد از توضیحات استاد مربوطه در مورد طرز کار ایندستگاه و برش مقداری دسته های کاغذ در قطع A4.A3وA2 که از کنار دستگاه رد شدیم و دور استاد مشغول شناختن دستگاه چاپ بودیم یکی از هنرجویان،رضا ماهوت چی ،پسر اذربایجانی خنده روئی که موهای مشکی صافی داشت و لحجه مخلوط فارسی ترکیش که برخلاف بعضی از همکلاسیهای اذری سعی در پنهان کردنش نداشت و بسیار خونگرم و خومانی بود یواشکی دیگران پای دستگاه برش مشغول بود و اهسته دستش را از زیر منطقه چشم الکترونیکی بسمت تیغه برش میرد ،ازش پرسیدم چکار میکنی و صادقانه گفت میخواستم ببینم میشود طوری دست را جلو برد که دستگاه نفهمد ،در واقع میخواست ثابت کند که میشه بدستگاه کلک زد و غافل از انکه در انصورت حداقل انگشتی را از دست میداد و این موضوع مدتها مایه تفریح بچه ها بود،در این کارگاه یادگرفتیم چگونه کاغذ ببریم،با دستگاه های چاپ افست،ملخی و غیره و طرز کارشان اشنا شدیم و در امر فیلم و زینک و چاپ رنگی و سیاه و سفید و فتوکپی که در انزمان دستگاه بزرگ قدیمی بود که اکنون دیگر کاربرد ندارد و من مبتکر قرار دادن صورتمان روی صفحه دستگاه و گرفتن کپی از نیمرخ صورت بودم که در نهایت منجر به اعتراض مربی شد چیزهای زیادی اموختیم که دانستنشان در پاره ای از مواقع در زندگی کمکمان میکند،

چمعه بیستو سوم فروردین یکهزارو سیصدو نودوهشت برابر دوازدهم اپریل دوهزارو نوزده هنوز اخبار ناگوار بلایای وطن و خطر سیل و ابگرفتگی از خوزستان و بخشهای دیگر مملکت و اوضاع غمر درعقرب مایه دلنگرانی ما غربت نشینان بقول پاره ای از هموطنان کاسه داغ تر از اش است چه انها ما را با شاید بی مسعولیت و بی همیت نسبت به وطن میپندارند و انگ بیخیالی و فرار بر قرار ترجیح داده مینامند ،در حالی که همرنگ شدن با دروغ و تزویر و ریا وزیستن در منجلاب کنونی که انان درگیرشانند برای ماهی های سیاه کوچولو که از برکه به دریا زده اند دیگر غیرقابل  تحمل است و درکام مرغ ماهی خوار به از تحمل خفت تمکین حکام خدانشناس ستمگری که بر جان و مال ناموس هموطنان بی اطلاع دربندند،در ادامه دوران هنرستان به کارگاه ذوب فلزات و ریخته گری سری میزنیم که استاد کارش اقای صبوری رئیس و مسئول کارگاه و دبیر رشته و فن ریخته گریمان بود،و برخلاف ظاهر تند خو و بداخلاقش که در برخورداول توذوق میزد انسان بسیار مهربان و دارای خصائل خوب انسانی بود و انرٱ در سالهی انتهائی دوران هنرستان دریافتم،لهجه غلیظ اذربایجانیش با کلمه معروف کله خر که در خنگی هنر جویان بکار میبرد زبان زد بود و هرگاه چیزی را متوجه نمیشدیم با این جمله راهنمائی میشدیم،در کارگاه های ریخته گری که شامل دو کارگاه در هنرستان و در هنرسرا بود و ما در سالهای اخر در هنرسرا دوره را تمام کردیم،این رشته را من به عنوان رشته اصلی انتخاب و بپایان رساندم،کارگاه ریخته گری هنرستان که ما انرا کارگاه پائین مینامیدیم در واقع تمام کارگاه های هنرستان که در جنوب مجموعه بود کارگاه های پائین و کارگاه های هنرسرا که در شمال مجموعه بود  کارگاه های بالا نامیده میشد،ریخته گری پائین دارای یکی دو کوره زوب فلزات بود که بیشر در ذوب فلزات الومینوم و چدن مورد مصرف بود،در میانه کارگاه توده بزرگ ماسه قرار داشت که جهت قالب گیری بکار میرفت،قالبها اکثرآ یا از جعبه های بدون سرو ته اهنی دو قسمتی تشکیل میشد کد در دو طرفش دو دستگیره جهت حمل داشت و در زیر دسته ها دو زائده نر و ماده قرار داشت که دو قالب را روی هم نگاه میداشت در واقع یکی از قالب ها دارای زائده نر و دیگری دارای زائده ماده بود،ابتدا مدل مربوطه را که اکثرآ از چوب ساخته شده بود و قرار بود شکلش را از چدن یا الومینیوم بسازیمدر داخل نیمه ماده قالب روی مقداری ماسه قرار میدادیم و اطرافش را با کوبه چوبی میکوبیدیم تا ماسه های زیر و اطراف مدل سفت گردد طوری که نیمه تحتانی  مدل در نیم قالب ماده و نیمه فوقانی مدل در فضای باز باای قالب قرار

میگرفت و اطرافش را با ماسه کوبیده شده با وسیله فلزی بنام قاشقک صاف میکریم طوری ،حالا نیم قالب پر از ماسه کوبیده ای داشتیم که در میانش مدل چوبی نیمه جنوبی در داخل ماسه و نیمه شمالی در فضای اذاد قرار داشت در اینجا روی سطح ماسه صاف کوبیده شده سفت و مدل را بوسیله پودر تالک که در واقع همان پودر بچه است و در بهداشت و نظافت کودک بکار میرود و در کیسه های سفید از جنس کرباس قرار داشت و با تکان دادنش روی سطح کار قشری از پودر مربوطه را روی سطح کار میپاشیدیم و سپس نیمه دوم قالب را که دارای زائده نری بود روی قالب اول قرار میمدادی طوری که قالبها روی هم محکم قرار میگرفت و سپس نیمه فوقانی قالب را با ماسه پر میکردیم و باکوبه کوبیده و سفت میکردیم و در کنار مدل با کمی فاصله قطعه چوب استوانه ای شکل قرار میدادیم تا پس از قالب گیری بیرون کشیده و از سورا بجامانده به عنوان راه ورودی فلز مذاب استفاده شود،پس از کوبیدن و سفت شدن ماسه روی مدل و در نیم قالب فوغانی با یک خطکش رویش را صاف میکردیم و نیم قالب فوقانی را با احتیاط بر میداشتیم طوری که ماسه داخل نیم قالب بالا نریزد انرا در کنار نیم قالب تحتانی روی زمین قرار میدادیم و مدل قرار گرفته در نیم قالب تحتانی را با دقت خارج میکردیم و روی سطح ماسه جوی کوچکی تا کانال ورود فلز مذاب که در نیمقالب فوقانی قرارداشت ایجاد میکردیم و با قراردادن قالبه روی هم فضای خالی شکل مدلی را در دل ماسه داشتیم و هنر جویان در گروه های دو نفره قالبهای خود را اماده میکردند،در اینجا فلز کداخته توی بوته های مخصوص که بوسیله کوره های مختلف در صنعت که شامل سوخت های مایع مثل ماذوت،گازوئیل،نفت و غیره یا گاز و یا کوره های الکتریکی وجود داشت را  بوسیله انبر یا چنگک مخصوص از کوره بیرون اورده و روی وسیله حمل بوته که از میله بلندی درست شده بود که در میانه اش بصورت دایره و محل قرار گرفتن بوته بود(بوته دیگ فلز مزاب است که از جنس نسوز و مقاوم در درج حرارت بالاست) و یکطرفش فقط یک میله بلند و طرف مقابل که ان هم یک میله بلند بود به یک دسته مجهز بود که تقریبآ شکل دسته دوچرخه مینمود و دونفر یکی از سمت دسته و دیگری از سمت انتهائی دیگر انرا بلند کرده و با احتیاط بطرف قالبها میبردیم و شخصی که طرف دسته دستگاه بو

د فلز مذاب را با هدایت بوطه روی کانل ورودی قالب فلز مذاب را بدرون قالب میریخت و پس از پرشدن قالب به پر کردن سایر قالب ها میپرداخت تا بوته خالی گردد ،در پاره ای از مواقع در اثر خراب شدن مثلآ قالب هائی مثل ریختن ماسه قالب یا کور شدن راه کانال یا چنین چیزهائی فلز مذاب اضافه را اجبارآ با حفرجو های مختلف بستگی به مقدار فلز مذاب اضافه داخل بوته روی ماسه میریختیم که پس از سرد شدن دوباره قابل زوب کردن بود،با سرد شدن فلز داخل قالبها که معمولآ حدود ده بیست دقیقه بود انها را از هم جداکرده و قطعه فلزی  ریخته شده را با انبر از میان ماسه ها بیرون میاوردیم کانال فلزی ریخته شده را که اکنون بصورت میله ای کنار قطعه قرار داشت جداکرده و از ساخت چنین اثری مغرور میشدیم،لازم به توضیح است ماسه ها را جهت چسبندگی با سمغی مخلوط میکردیم که بویش هنوز در مشامم هست،و فضای این کارگاه با با دفتر رئس کارگاه اقای صبوری(کله خر،کله خراب) و انبار وسائل که روبروی دفتر رئیس قرار داشت و برای‌کار از انبار دارش که شخصی خوش اخلاق و خنده رو بود لوازم میگرفتیم و او مرتب یادداشت میکرد و جلوی اسممان مینوشت تا هنگام رفتن وسائل را پس بدهیم،بخاری بزرگ کنار کارگاه که بسیار عظیم مینمود و بلند تر از همه ماها بود و با پنکه ای باد گرم را از بالا در فضا پش میکرد و بچه ها دست و صورتشان را جلوی شبکه بالائیش گرم میکردند و ما گهگاهی با پا ضربه ای به شبکه پائین میزدیم و تمام گردو غبار موجود داخل بخاری از شبکه بالا را بصورتشان میریختیم،هنر جویان با لباسهای کار یکسره سورمه ای با دکمه های مشکی،سینا منجم که بعدها با هم در پادگان فرح اباد دیپلم وضیفه بودیم و داستانش را بعدآ تعریف میکنم،امیر اسداللهی بچه ساده محلات که در تهران پائین میدان فوزیه با برادرش فیروز اطاقی اجاره کرده بود و چون خانواده اش ساکن محلات بودند اجبارآ برای تحصیل در تهران سکنی گذیده بود،محمد رجبی که به ممد شوفر معروف بود،بیژن سندسی که در همان دورا دیگر به هنرستان نیامد و هیچ کس خبری از اونداشت و مراجعه من به منزلشان که هیچ جوابی نگرفتم و حتی خانواده اش هم اطلاعاتی بما ندادند،داود فلاحی که عنوز با وی در تماسم،تورج ایزد یا که بعدها در مشهد با هم همدوره خدمت وضیفه و همخانه بودیم و هنوز هم درتماس مرتب هستیم،حسن علاغبند،حمیدرضا صادقی یگانه،دولتشاهی که اسم کوچکش را فراموش کردم بچه کرمانشاه بود در سال دوم هنرستان نیمه های سال امد و خیلی زود با همه خودمونی شد ،از هنرستان دیگری امده بود و همه را تشویق میکرد درس نخوانند و میگفت خیالتان راحت باشد

من پارتی دارم و توصیتونو میکنم و قبول میشین و خودش انسا ردشد و اخراج،یادمه تو ازمایشگاه شیمی چراغ الکلی را برداشت و فتیله خاموشش را در دهان و نشان داد که الکل ان را مینوشد و به عرق خوری خویش مینازید و صورت توپولی گردش با لبهای کوچک سیاه شده از دوده فتیله چراغ الکلی هرگز از نظرم محو نمیشود و در جواب دبیر شیمی در مورد سیاهی لب که مایه خنده بچه ها شد و او هول شده و با دست لبانش را پاک میکرد،شمس الدین هاشمی دانا که به سد ممد(سید محمد) معروف بود بچه ای با نشاط و بسیار پرحرارت از بچه های خیابان زیبا و از خانواده ای مذحبی و سنتی مرحوم پدر و پدر بزرگش از مداحان معروف تهران در بخش شرق تهران نام اشنا،بعد ها برادر کوچکترش فخر الدین با با اقلیمه خانم خواهر کوک من ازدواج کرد که در حال حاضر در بخش شرق تهران نیروی هوائی ساکنند،علی وحید بچه اراک سر کلاس انگلیسی محو معلم زبانمان خانم شمالی میشد و هرچه از او سوال میشد غلط غلوط و بی ربط جواب میداد و من چون در درس انگلیسی تغریبآ خوب بودم مورد محبت خانم شمالی،یکبار از علی وحید پرسیدم چرا سر کلاس انگلیسی لالمونی میگیری و جواب نمیدی گفت من خانم شمالی رو توی رویا بدون لباس مجسم میکنم و اون موقع که شما انگلیسی میخونین من دارم تشریح میکنم و جای دیگری هستم،طفلکی خیلی سکسی بود چون بچه اراک بود در نارمک اطاقی اجاره کرده بود و شبها از روی پشت بامها ناظر اکثر پنجره خانه های محله بود ،علی سیفی هم بچه اراک بود قدبلند  و همقد عبدالله شهبازی و این دو انزمان دارای همسر و فرزند بودند و در نمایشگاه صنعتی تهران که بسیار بزمان خود معروف و مدرن بود با هم بودیم و دنبال تفریح و جوانی،اطلاعات نمایشگاه در حال پخش موزیک و گهگاه اگهی گم شدن یا یافتن شیعی،کیفی ،وسیله شخصی یا کودکی مرتب اعلان میکرد که با شنیدن نام دو کودک خردسال گمشده بنامهای عبدالله شهبازی و علی سیفی و تقاضای مراجعه یابنده به اطلاعات بطرف اطلاعات نمایشگاه رفتیم و ولی دو کودک گمشده علی وحید را جلوی دفتر اطلاعات یافتیم که نگران و گریان توسط دوشیزگان کارمند اطلاعات به ارامش دعوت میشد و در این هنگام عبدالله شهبازی و علی سیفی که اسمشان را از بلند گو شنیده بودند به انجا مراجعه کردند و علی وحید شادمان انها را نشان داد وگفت